مبانی روان‌شناختی ظلم ؛ چرا به افرادی ظالم مبدل می‌شویم؟

یادم می‌آید وقتی کلاس هفتم بودم، یک روز بعد از کلاس ورزش در حال عوض کردن لباسم بودم و در همین حین متوجه شدم چندتن از همکلاسی‌های شرورم شروع به اذیت کردن یکی از همکلاسی‌هایم بنام پینو نمودند. پینو پسری بود که سینه‌های برآمده‌ای داشت (جینوکوماستیا که نوعی ناهماهنگی هورمونی شایع در پسران نوجوان است و پس از گذراندن دوران بلوغ خودبخود برطرف می‌شود) و بچه‌های قلدر از این بابت بیشتر مواقع مزاحمش می‌شدند و اذیتش می‌کردند. دوست داشتم کمکش کنم اما می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توجه آنها را بسمت خودم جلب کنم، بهمین خاطر سرم را پایین انداختم و آهسته از آنجا دور شدم، اما این سوال از آن موقع در ذهنم مانده که؛ چرا افراد به این راحتی می‌توانند به همدیگر ظلم کنند؟

افرادی که در دوران طفولیت به دیگران ظلم می‌کنند (مثلا والدین، همسایه‌ها و کودکان دیگر را آزار می‌دهند) اما در بزرگسالی به افرادی بسیار متشخص تبدیل می‌شوند کم نیستند (البته بسیاری هم هستند که در بزرگسالی نیز دست از ظلم کردن به دیگران بر نمی‌دارند، این افراد معمولا کسانی هستند که در دوران کودکی توسط والدین خود مورد ظلم قرار گرفته‌اند). تقریبا تمام انسانها از دوران کودکی می‌فهمند که ظلم کردن به دیگران کار ناپسندی است اما فهمیدن دلیل این مسئله و اینکه ما چقدر راحت می‌توانیم به موجوداتی ظالم تبدیل شویم بسیار مهم است زیرا ظلم و آزار و اذیت دو علت زیربنایی بسیاری از جنگها و قتلهاست.

روح کاهش‌گری انسانی

گابریل ماسل -فیلسوف مشهور- در مقاله‌ای در همین مضمون ” گاهش‌گری انسانی را یکی از عوامل اصلی شروع بسیاری جنگ‌ها دانسته” و آن را فرایند کاهش افراد از انسان به عملکردهایشان تعریف کرده است. در تاریخ نه‌چندان دور آمریکا بسیاری از افراد (که امروزه به آنها آمریکاییان آفریقایی‌تبار گفته می‌شود-سیاه‌پوستان آمریکا) بعنوان برده و با کاهش دادن هویتشان از انسان به موجودی پست‌تر و یک ابزار اقتصادی، بعنوان مایملک صاحبانشان در نظر گرفته می‌شدند. در طی جنگ جهانی دوم هیتلر به باور بسیاری از مردم آلمان رساند که آلمانیها از بقیه مردم دنیا برترند و یهودیان موجوداتی پست‌تر از انسان هستند و آن شد که ۶ میلیون از آنها در این جنگ به طرق بیرحمانه‌ای از بین فتند ( این بجز ۱ میلیون کولی است که در جنگ جهانی کشته شدند). همچنین آمریکائیان در طی جنگ جهانی دوم به ژاپنی‌ها “japs” می‌گفتند. یک اصطلاح موهن که ژاپنی‌ها را در نظر آنان از انسانهایی که برای خود آرزو ، عشق ، خانواده و نگرانی‌هایی دارند، به موجوداتی بنام “دشمن” بدل کرد که باید از بین می‌رفتند و همین مسئله باعث شد که دو بمب اتمی بر سر آنان بیندازند.

نه فقط دیگران …

وقتی جرج بوش پدر اعلام کرد که قصد دارد جنگ اول خلیج فارس را شروع کند، مردم برای او دست می‌زدند و هورا می‌کشیدند. آنزمان با خودم فکر می‌کردم؛ حتی اگر شروع این جنگ ضرورت هم می‌داشت، آیا شروع آن باید با سوت و هلهله می‌بود؟ اما امروز دلیل آن هورا و شادی را می‌فهمم؛ کاهش‌گری انسانی که البته همه ما به آن دچار هستیم. برای همه پیش آمده که تلفنشان زنگ بخورد و ببینند پشت خط خانم جوانی صحبت می‌کند که قصد دارد چیزی به او بفروشد. او را چه می‌بینیم؟ یک مزاحم. چگونه با او صحبت می‌کنیم؟ با ترشرویی. یک مثال دیگر رانندگی کردن ماست. چندبار برایتان پیش آمده برای اینکه زودتر بکارتان برسید باعث ایجاد ترافیک پشت سرتان شده‌اید؟ دلیل اینکار چیست؟ چون ما خود را فرد خاصی می دانیم و دیگرانی که پشت فرمان خودرویشان نشسته‌اند از دید ما احمقهایی هستند که تلف شدن وقت و عمرشان اهمیتی ندارد. این مثالها بخوبی نشان می‌دهند روح گاهش‌گری تنها برای دیگران اتفاق نمی‌افتد، بلکه همه ما در زندگی روزمره به آن دچاریم.

آخرین بار چه زمانی همسرتان را چیزی جز نقش‌هایی که در زندگی شما ایفا می‌کند دیده‌اید؟ اینکه او نیز انسانی مثل شماست و مانند هر انسان دیگری نیازها، حقوق و علایقی دارد که می‌تواند کاملا با ما متفاوت باشد؟ آخرین بار کی فرزندانتان را چیزی بجز ادامه خودتان دیدید؟ که حق انتخاب سرنوشت دارند و می توانند افکاری متفاوت با شما داشته باشند.

مرزبندی‌ها …

مشکل دوم مرزبندی است. مرزبندی اصلی‌ترین دلیلی است که باعث می‌شود که من خود را عضو هیچ گروهی ندانم. درست است که علایق  در فرهنگ‌های مختلف با هم فرق می‌کنند ولی اگر قرار را بر مرزبندی بگذاریم این کار بسیار راحت است (آمریکاییها، کانادایی‌ها، مسلمانان، یهودیان، بودایی‌ها، زنان، کودکان، پزشکان، محجبه‌ها و …). البته ارزش قائل شدن برای یک گروه کار بدی نیست اما بد نیست بدانیم هر نوع مرزبندی منجر بوجود آمدن مفهومی بنام “ما” می‌شود که ما را از دیگران جدا می‌کند. ما دوست داریم با کسانی ارتباط برقرار کنیم که با ما وجوه اشتراک بیشتری داشته باشند تا احساس راحتی و امنیت کنیم اما هزینه اینکار بنظر من بسیار بالاست؛ اینکه خود را برتر بدانیم و و بین خود و دیگران مرز بگذاریم.

چکار کنیم؟

من عمیقا معتقدم اگر ما از کاهش دیگران و مرزبندی اجتناب کنیم، ظلم در جهان بسیار کمتر از چیزی خواهد بود که اکنون هست. برای اینکار چند گام وجود دارد که در ادامه آنها را ذکر می‌کنم. بیایید آنها را با هم مرور کنیم:

۱-باور کنیم هر کسی مثل خود ما- برای کارهایی که انجام می‌دهد دلایلی دارد و این باور را ملکه ذهن خود سازیم.

ممکن است بسیاری از کارهای دیگران در نظر ما منطقی بنظر نیاید (و شاید در واقع هم منطقی نباشد) اما کارهای هر کس از نظر خودش منطقی است. لذا قبل از هر قضاوتی ابتدا سعی کنیم دیدگاه آنها را درک کنیم و هنگامی که چنین شد حتی اگر متوجه شدیم آنها از منطق اشتباهی پیروی می‌کنند ولی همین نفس فکر کردن به دیدگاه دیگران باعث می‌شود از مرزبندی بین ما و ایشان به سمت همدلی گام برداریم.

۲-ببینیم در زندگی چقدر بین خودمان و دیگران مرزبندی می‌کنیم.

وقتی پستچی را می‌بینید که بسته‌های مردم را در صندوق پستی‌شان می‌اندازد یا کارگری که کنار خیابان را تمیز می‌کند، چقدر به تمام ابعاد انسانی آنها فکر می‌کنید؟ به والدین و فرزندانشان، به سلامتشان، به امیدها و نگرانی‌هایشان؟ وقتی کارگران خارجی را می‌بینید، چقدر به این فکر می‌کنید که برای تمدید شدن یا نشدن مجوز اقامت و کارشان در این کشور نگرانند، چقدر به این فکر می‌کنید که آنها هم انسانند و برای خود شخصیتی دارند؟ آیا به این فکر می‌کنید که او نیز همسری دارد که برای او یک قهرمان است؟ و فرزندانی که شبها با آنها بازی می‌کند. شاید باور نکنید ولی وقتی خودم را به این شکل مورد بررسی قرار دادم، متوجه شدم بیشتر افرادی که بصورت روزمره با آنها روبرو می‌شوم برایم همچون اشیایی هستند که باید از آنها عبور کرده و به کارم برسم.

۳-فرتر از برچسب‌ها را ببینیم.

هر کسی در زندگی بچسب‌هایی دارد؛ پرخور، تنبل، نادان، دزد، پررو، گدا، باحال، بامرام و … شاید شما از آندسته افراد انگشت‌شماری باشید که یک انسان را یک انسان می‌بینند با تمام ابعاد انسانی‌اش با اینحال تمام ما نیاز به این داریم که آنچه ورای برچسب‌هاست ببینیم. اینکه یک فرد ورای هر برچسبی که به پیشانی‌اش خورده از لحاظ ذات انسانی با ما یکی است. اگر بتوانیم انسانها را از ورای برچسب‌هایشان ببینیم نه آنقدر مرعوب جاه و جلال قدرتمندان می‌شویم و نه آنقدر از دیدن فرودستان چندشمان می‌شود.

برای همکلاسی‌های کلاس هفتم من، پینو تنها کودکی با ظاهری خنده‌دار و سینه‌هایی برآمده‌ای بود، نوعی کاهش‌گرایی که به آنها اجازه می‌داد او را به باد تمسخر بگیرند و اذیت کنند.

ظلم

 

نویسنده: دکتر الکس لیکرمن

مدرس علوم پزشکی دانشگاه شیکاگو

منبع: PSYCHOLOGY TODAY

مترجم: حمید ابراهیمی زاده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر می دهد

avatar
  وارد شدن  
آگاه ساختن از