موفقیت به چه قیمتی؟!

دنیا پر است از داستانهای افراد موفق. در علم مدیریت مفهومی بسیار جالب بنام “سوگیری بازمانده” وجود دارد. سوگیری بازمانده یک خطای ذهنی است که در طی آن افراد، کسانی که در کاری موفق شده‌اند را می‌بینند (هر چند اندک باشند) اما عده کثیری که در انجام آن شکست خورده‌اند را نمی‌بینند و امروزه هر مجله‌ای را که باز کنید می‌توانید سوگیری بازمانده را بوضوح در آن ببینید: بیشتر مطالب و داستانها راجع به افراد موفق و موفقیت است و مطالب کمی راجع به شکست منتشر می‌شود.

از یک دیدگاه توجه به موفقیت توجیه‌پذیر است؛ همه ما به موفقیت علاقمندیم و معمولا افراد به چیزهایی که علاقمندند بیشتر توجه می‌کنند اما این مسئله یک روی دیگر هم دارد؛ یکی از اثرات جانبی توجه بیش از حد به موفقیت اینست که ما چیزهای بسیار مهم دیگری در زندگی را از یاد می‌بریم که یک نمونه آن شاد بودن است.

امروزه حتی کودکان مهدکودکی نیز برای رسیدن موفقیت تحت فشار زیادی قرار دارند، اما؛

آیا رسیدن به موفقیت ارزشش را دارد؟

یکی از عوامل کلیدی در موفقیت پشتکار است. در بسیاری از جملات معروفی که راجع به موفقیت وجود دارند، اسم پشتکار نیز وجود دارد برای مثلا جمله ” هرچقدر پشتکار بیشتری داشته باشید، خوش‌شانس‌تر هم می‌شوید” گری پلیر گلف‌باز معروف و جمله معروف “هرگز، هرگز، هرگز تسلیم نشو” از چرچیل را در نظر بیاورید. اما آیا افراد موفقتر لزوما خوشحالتر هم هستند؟

در ادبیات روان‌شناختی حداقل دو جریان پژوهشی وجود دارند که به این موضوع پرداخته‌اند. یکی  دسته از این پژوهش‌ها آنهایی هستند که به مفهوم “فرسایش روانی” پرداخته‌اند. این پژوهش‌ها معتقدند قدرت اراده یک منبع محدود است (درست مانند قدرت عضلات) و هنگامی که شخصی قدرت اراده خود را صرف انجام فعالیت بخصوصی می‌کند (مثلا برای موفقیت در امتحان)  مقدار اراده باقیمانده برای سایر فعالیت‌ها کاهش می‌یابد(مثلا برای مبارزه با وسوسه‌ها یا انجام یک فعالیت ورزشی) بهمین‌خاظر وقتی ما تمام اراده خود را بر موفقیت در رسیدن به هدفی متمرکز کنیم (مثلا موفقیت شغلی) در دستیابی به بقیه اهدافی که نیاز به قدرت اراده دارند موفقیتی کسب نمی‌کنیم. لذا هرچقدر بیشتر بر موفقیت تمرکز داشته باشیم بهره‌مان از دیگر عوامل تاثیرگذار بر “رضایتمندی از زندگی” کاهش می‌یابد.

پژوهش‌هایی که در زمینه “آینده‌نگری” انجام شده نیز به نتایج مشابهی رسیده. آینده‌نگری نقطه مقابل تکانشی بودن است. افراد تکانشی کسانی هستند که تنها به لذتهای و تمایلات آنی‌شان فکر می‌کنند و به فکر آینده نیستند اما خردمندی ما شدیدا ما را از تکانشی بودن برحذر می‌دارد مثلا همه ما می‌دانیم که نباید حقوقمان را اول ماه تمام کنیم، همه ما می دانیم برای اینکه در پیری سالم بمانیم نباید پرخوری و بدخوری (خوردن ست‌فود و غذاهای مصر) کنیم یا کمتر ورزشکاری هست که واقعا تمرینات تکراری و طاقت‌فرسا را دوست داشته باشد ولی برای اینکه در آینده به موفقیت برسد باید این تمرینات را انجام دهد( و می‌دهد). همه ما اینکارها را می‌کنیم که در آینده هم راحت باشیم (هرچند اکنون اندکی از راحتی و لذتمان کاسته شود). اما گاهی این آینده‌نگری آنقدر افراطی می‌شود که هدف اصلی خود را نیز محقق نمی‌کند مثلا گاهی ما شغلی که عاشق آن هستیم را رها می‌کنیم و شغلی کسالت‌بار را به این امید می‌پذیریم که آینده آن بهتر است و یا اینکه در هنگام خرید خانه آنقدر روی جنبه سرمایه‌ای آن تمرکز می‌کنیم که یادمان می‌رود در وهله اول ما قرار است در این خانه زندگی کنیم و لذا از خود نمی‌پرسیم آیا من در این خانه احساس راحتی می‌کنم یا نه؟ بعبارتی گاهی آنقدر افراطی فکر می‌کنیم که راحتی نقد امروزمان را فدای راحتی احتمالی آینده می‌کنیم.

کیوتز و کینان دو پژوهشگری که بر روی این مسئله تحقیق می‌کردند در پژوهش های خود از تعدادی مشارکت کننده پا به سن گذاشته می‌پرسیدند “اگر قرار بود دوباره زندگی کنید چه تغییراتی در زندگی خود ایجاد می‌کردید؟” آنها دریافتند پرتکرارترین پاسخی که افراد به این سوال دادند این بود که “کمتر به فکر کار (و موفقیت) می‌بودم و بجای آن از زندگی‌ام لذت می‌بردم”. سایر پژوهش‌های مشابهی که در این زمینه انجام گرفته نیز نتایج مشابهی در بر دارد.

لذا اگر بخواهیم احساس شادی و خوب بودن را در زندگی خود به حداکثر برسانیم باید این توانایی را داشته باشیم که گاهی از تعقیب بعضی اهداف دست برداریم، اهدافی که نیروی زیادی می‌گیرند و به تعقیب کردنشان نمی‌ارزند.

وروش و همکارنش در پژوهش‌های جالب دیگری به این نتیجه رسیدند؛ افرادی که به تعقیب اهداف بسیار بزرگ علاقه‌ای ندارند از لحاظ سلامت جسمانی در وضعیت بهتری هستند مثلا هورمون کورتیزول کمتری تولید می‌کنند (کورتیزول هورمون استرس است). اما پس از زدن همه این حرفها سوال اصلی اینجاست که؛

از کجا بفهمیم باید از دنبال کردن هدفی دست برداریم؟

پاسخ به این سوال آسان نیست زیرا اینکه بدانیم باید چه اهدافی را چه زمانی رها کنیم بیش از اینکه یک علم باشد یک هنر است. در ضمن پاسخ این سوال برای هر کسی یک چیز متفاوت است اما بطور کلی می‌توان گفت هر موقع احساس کردید در راستای رسیدن به هدفی زیر فشار شدیدی قرار دارید (مثلا استرس زیادی را تحمل می‌کنید و نمی‌توانید راحت بخوابید) و این مسئله قرار است مدت زمان قابل توجهی ادامه داشته باشد، می‌توانید در مورد تسلیم شدن در این راه فکر کنید. البته من نمی‌گویم هر موقع احساس استرس کردید دست از تلاش بردارید (برعکس معتقدم هیچکس نباید زود تسلیم سختی‌های رسیدن به هدفی شود) اما هر موقع در چنین موقعیتی قرار گرفتید از خود بپرسید: من از تلاش در راه رسیدن به این هدف قصد دارم چه چیزی را به چه کسی اثبات کنم. تنها اهدافی ارزش دنبال کردن دارند که به رشد شخصی ما یا اطرافیانمان کمک می‌کند، در غیر اینصورت رسیدن به پول-بیش از نیازمان- یا برتری‌طلبی ارزش آن را ندارد.

موفقیتنویسنده: دکتر راج راگوناثان

استادیار بازاریابی در دانشگاه تگزاس

منبع: PSYCHOLOGY TODAY
مترجم: حمید ابراهیمی زاده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر می دهد

avatar
  وارد شدن  
آگاه ساختن از