چرا روانشناسان دیگر نمی‌توانند بیماری‌های روانی را درمان کنند؟

مدتها پیش جامعه، روانشناسی را جزو علوم غریبه یا در بهترین حالت نوعی خرافات شبه‌علمی می‌دانست و روانشناسان را در زمره جادوگران، شعبده‌بازان، رمالان و کلاهبرداران قرار می‌داد. اما خوشبختانه این نگاه امروزه تغییر کرده و جامعه پس از اینکه طعم خدمات طلایی روانشناسان در دوران‌های سخت همچون جنگ جهانی را تجربه کردند، آنها را باور کردند و مورد احترام قرار دادند اما اخیرا مشکل جدیدی سربرآورده ؛ بسیاری از بیمارانی که برای دریافت خدمات روانشناختی به روانشناسان  مراجعه می‌کنند بهبود حاصل نمی‌کنند و حتی گاهی پس از صرف هزینه و وقت بسیار، بدتر از قبل می‌شوند و حتی از آن بدتر بسیاری از روانشناسان امروزی آشکارا خود مبتلا به بیماری‌هایی هستند که ادعای درمانش را دارند. بر این اساس تصمیم گرفتم امروز در مورد علل این مسئله صحبت کنم.

استقابلی که مردم (ایالات متحده) از سریال “تحت درمان” کردند بخوبی نشان می‌دهد که امروزه خدمات روانشناختی مشتریان پر و پا قرصی دارد و هنوز هم مردم بدنیال روانشناسان قابل اعتمادی می‌گردند تا آلام روحی، چالش‌های عاطفی و بیماری‌های روانی‌شان را بکمک آنها حل و فصل کنند، بخصوص اینکه مردم این روزگار از قضا بیش از هر زمان دیگری مبتلای به این بیماری‌ها هستند. حتی بسیاری از افرادی که به این مشکلات مبتلا نیستند هم وجود روانشناسان را در زندگی خود ضروری می‌بینند زیرا که به کمک آنها می‌توانند سلامت روابط، سبک فرزندپروری، نحوه یادگیری موثر، احساس شادی و … شان را تضمین کنند.

روانشناسان خبره زیادند، پژوهش‌ها نیز متواترا نشان داده‌اند که خدمات روانشناختی نیز در حل بسیاری از مشکلات عاطفی و روانی موثرند (بعکس خرافات که تنها با نیروی تلقین زنده‌اند!)، چه درمانهایی که  همراه با مصرف دارو هستند و چه آنها که نیستند. پس چه اتفاقی می‌افتد که مردم درمان نمی‌شوند؟ چرا شاهد خیل عظیم افراد بینوایی هستیم که پس از مدتها (گاهی حتی سالها) رواندرمانی هیچ تغییری در وضعیتشان ایجاد نشده؟ بعضی‌های دیگر هم توانسته‌اند بعضی از مشکلاتشان را حل کنند اما بقیه مشکلات سرجای خود مانده‌اند. من ۳ دلیل برای این موضوع می‌بینم:

۱-دلیل اول ریشه در نوع آدمی است که روانشناسان امروزی دوست دارند باشند؛ حقیقت اینست که ارزشهای شخصی، نگرشهای اجتماعی و زاویه‌ای که روانشناسان امروزی دوست دارند با هنجارها و رفتارهای مورد پذیرش اجتماع داشته باشند، با آنچه که پیشگامان روانشناسی عصر فروید بودند بسیار تفاوت کرده است و این تفاوت منجر به عدم اثرمندی درمانهایشان می‌شود. در دوران‌های گذشته روانشناسان سرآمدان علمی جامعه، عاشقان شناخت انسان و در دسته فرهیختگان بودند و  هدف غایی‌شان “شناخت انسان و کمک به او” ولی گویا روان‌شناسان امروزی بیشاز اینکه به انسانها علاقمند باشند به حساب‌های بانکی خود علاقمندند و خود را در زمره تجار می‌بینند!

۲-دلیل دوم نوع مشکلاتی است مردم امروزی تجربه می‌کنند. حقیقت اینست که مشکلات روانشناختی در چنددهه گذشته روزبروز پیچیده‌تر و متنوع تر شده است اما بسیاری از روانشناسان با این تغییر همگام نیستند. آنها از پذیرش تاثیرات متفاوتی که قرن ۲۱ بر ذهن و جان افراد می‌گذارد سر باز می‌زنند. مشکلاتی که مردم امروزی با آن مواجهند بسیار متفاوت از مشکلاتی است که فروید در قرن قبل و در جامعه ویکتوریایی آن زمان با آن روبرو بود و برای آن راهکار می‌داد. برای مثال تنها بعد از واقعه ۱۱ سپامبر بود که عامه مردم با پدیده‌ای بنام تروریسم و تبعات روانی آن مواجه شدند یا تنها پس از رکود اقتصادی سال ۲۰۰۸ بود که متوجه شدیم رکود اقتصادی می‌تواند منجر به نوعی افسردگی مختص به خود شود.

۳-سومین علت هم به نگرش روانشناسان امروزی به “اهداف درمان” بر می‌گردد. هدف درمان بهبودی است ولی “بهبودی” در هر زمانه‌ای تعریف خود را دارد. برای مثال شاید در زمان فروید مردی که با ارتباط جنسی با سایر مردان تمایل داشت بیمار تلقی می‌شد و نیاز به درمان داشت ولی امروزه به این افراد بیمار گفته نمی‌شود. بسیاری از روانشناسان در قالبها و تعاریف قدیمی گیر کرده‌اند و آنچنان به آن خو گرفته‌اند که گویی این تعاریف وحی منزل هستند! اما جهان امروز بسیار متفاوت است؛ جهان امروز جهان عدم سکون و غیرقابل پیش‌بینی است و این مولفه منجر به تجربه کردن عواطف جدید و چالشهای جدیدی است!

لذا لازم است روانشناسان امروزی اگر علاقمند به درمان موثر انسانها هستند تاملی جدی بر تعاریف و نگرشهای خود داشته باشند.

روانشناساننویسنده: دکتر داگلاس لبیر

روانشناس

منبع: PSYCHOLOGY TODAY

مترجم: حمید ابراهیمی زاده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  وارد شدن  
آگاه ساختن از
RSS
Follow by Email
Facebook
LinkedIn