چرا کودکان مدرسه رفتن را دوست ندارند؟

بیشتر کودکان مدرسه رفتن را دوست ندارند، آیا با من موافقید؟ آنها این دوست نداشتن را به شیوه‌های گوناگونی بروز می‌دهند؛ خود را به مریضی می‌زنند، موقع مدرسه رفتن بدخلقی می‌کنند و بهانه می‌گیرند، تکالیف خود را انجام نمی‌دهند یا تا جای ممکن آن را به تاخیر می‌اندازند، از قوانین مدرسه تخطی می‌کنند در حالی که براحتی می‌توانند از آنها تبعیت کنند. حتی آنهایی که درسشان خوب است یا سوگلی‌ معلم هستند هم گاهی از طریق کل‌کل کردن با معلمان یا تقلب کردن این اعتراض را نشان می‌دهند.
این اعتراض برای چیست؟ یادگیری چیز خوبی است، درست است؟ کودکان برای اینکه بتوانند عملکرد خوبی در زندگی اجتماعی آینده‌شان داشته باشند باید یادبگیرند. جامعه هم تمام تلاشش را می‌کند و تا جای ممکن هزینه این کار را پرداخت می‌کند تا آنها بتوانند به مدرسه بروند، درس بخوانند و چیز یاد بگیرند. آیا کودکان واقعا انقدر نمک‌نشناس هستند؟ پس من و شما و تمام کسانی که از زمان اجباری شدن مدارس، به زور به مدرسه رفتیم هم لوس و نمک‌نشناس هستیم، چون همه ما در زمان کودکی از مدرسه رفتن خوشمان نمی‌آمده و به طرق مختلف به آن اعتراض می‌کردیم. در حقیقت زمانی که مدارس اجباری شد اعتراضات کودکان بسیار شدید بود تا جایی که والدین مجبور بودند کودکان را به ضرب چوب و کتک به کلاس بفرستند و و اغلب کودکان در حالتی به حرفهای معلم گوش می‌دادند که اشک‌هایشان سرازیر بود و کف دستهایشان را از شدت سوزش ترکه‌ها در شکمشان جمع کرده بودند.
در یادداشت قبل (از اینجا بخوانید) از اصطلاح ناسازگاری تکاملی برای توضیح اینکه “چرا کودکان دوست ندارند (تنها و در تاریکی) به رختخواب بروند؟” ناسازگاری تکاملی اشاره به ناهمخوانی بین شرایط محیطی امروز و شرایط محیطی انسان در دوره تکامل پیشینیانش دارد. انسان در طول ۹۹% تاریخش “شکارچی” بوده. مردم‌شناسان معتقدند سبک زندگی شکارچی تنها سبک زندگیست که از لحاظ تکاملی برای گونه ما (انسان) پایدار بحساب می‌آید. اما حدود ۱۰ هزار سال پیش و با توسعه سریع کشاورزی، گونه انسان دچار یک گردباد فرهنگی شد. سبک زندگی بسرعت تغییر کرد، قبل از اینکه انسان بتواند خودش را با این تغییر سازگار کند. از دیدگاه زیستی ما هنوز هم شکارچی هستیم و در آن حالت می‌توانیم بهترین عملکرد خود را داشته باشیم. در یادداشت قبل توضیح دادم که کودکان دوست ندارند تنها به رختخواب بروند زیرا از دید یک گونه شکارچی، خوابیدن در مکانی تاریک و تنها یعنی باز کردن آغوش برای مرگ. هیولایی که توی کمد، پشت پرده یا زیر تخت قایم شده‌اند واقعیت دارند؛ آنها همان شغالها، ببرها و سایر شکارچیانی شب‌بیداری هستند که در دوره تکامل بدنبال شکار بی‌دفاعی می‌گردند تا ته‌بندی شبانه‌شان را انجام دهند، چه شکاری بهتر از کودکی که بزرگسالی از او مراقبت نمی‌کند؟!
ترسها و غرایز دوران شکارچی بودن ما هنوز وجود دارند!
قصد دارم در این یادداشت علت عدم علاقه کودکان به مدرسه رفتن را باکمک مفهم ناسازگاری تکاملی شرح دهم.
سبکی که کودکان در فرهنگ‌های شکارچی بوسیله آن آموزش می‌دیدند با سبکی که ما امروزه برای آموزش کودکان استفاده می‌کنیم، تضاد دارد. آنطوری که دانشمندان مردم‌شناس می‌گویند؛ یکی از مهمرین ارزشهای جوامع شکارچی “آزادی” است. جوامع شکارچی بر این باور بودند که وادار کردن فرد به کاری که دوست ندارد، اشتباه است، بهمین خاطر بندرت بصورت مستقیم دستوری می‌دادند زیرا دستور هم نوعی اجبار است. آنها اعتقاد داشتند افراد بطور شهودی یاد می‌گیرند که چگونه در جهت منافع جمع حرکت کنند زیرا حکمت اینکار را می‌بینند و منافع آن را تجربه می‌کنند. برای صدها هزار سال جوامع انسانی تحت لوای این قانون سازماندهی می‌شدند. شکار و زندگی اجتماعی به تفکر شهودی و خلاقیت زیادی نیاز داشت، همچنین به اعتماد نیاز داشت تا افراد بتوانند در راستای رسیدن به خواسته‌هایشان با هم همکاری کنند. افراد این موضوع را درک می‌کردند و معتقد بودند اگر کودکان نیز در بافت اخلاقی اجتماع و مدلهای ارائه شود توسط اجتماع آزاد گذاشته شوند، در بزرگسالی افرادی قابل اعتماد، اهل همکاری و خلاق بار خواهند آمد.
لذا در آن دوران کودکان آزاد بودند که تمام روز بازی کنند و به کاوش بپردازند و از اینطریق آموزش ببینند؛ یعنی در آن دوران آموزش خودمحور (خودخوان) بود. حقیقت اینست که دلیل بازیگوش بودن، کنجکاو بودن و اجتماعی بودن کودکان اینست که این صفات به کودکان این انگیزه را می‌دهد که به خودشان بیاموزند. این صفات کودکی توسط “انتخاب طبیعی” و صرفا به منظور تسهیل یادگیری، آنهم در شرایط آزاد ترویج یافت و شکل پیدا کرد.
لذا هنگامی که کودکان را وادار می‌کنیم که روی نیمکت بنشینند، به معلم گوش بدهند و هرکاری که معلم می‌گوید را انجام دهند، تمام سلولهای بدنشان در برابر این کار مقاومت می‌کند. بدنشان به آنها می‌گوید ” این درست نیست، من باید خودم اعمالم را کنترل کنم، من باید مهارتهایی را تمرین کنم که بنظر برایم ضروری است، من دوست دارم چیزهایی را کاوش کنم که برایم جالب هستند نه آن چیزهای خسته کننده‌ای که معلم می‌گوید، من باید به چیزهایی که مردم در زندگی روزمره انجام می‌دهند توجه کنم نه چیزهایی که معلم – که بنظرم اصلا جزو این دنیا نیست – به من می‌گوید. اگر من نتوانم کارهایی که می‌خواهم را انجام دهم نمی‌توانم در بزرگسالی فرد لایقی شوم”.
لذا کودکان ما اینگونه تکامل یافته‌اند که از طریق بازی کردن، کاوش کردن محیط و فعالیت های اجتماعی چیز‌های جدید یاد بگیرند (بخود بیاموزند) اما مدارس ما در وهله اول از آنها می‌خواهد از آزادی‌شان بگذرند و آنچه که آنها می‌خواهند را انجام دهند. این شیوه تدریس هرگز درست کار نکرده و نخواهد کرد.

چکار کنیم؟

ما دو راه پیش رو داریم؛ راه اول اینست که همین شیوه را ادامه دهیم و حتی تشدید کنیم (کلاس فوق‌برنامه، امتحانات بیشتر و …) و به جنگ با کودکان و غریزه آنها ادامه دهیم که در نتیجه از هر هزار دانش‌آموز احتمالا یک فرد خلاق بیرون بیاید (که البته بیشتر افراد خلاقی که می‌شناسیم در حقیقت از سیستم آموزش طرد شده‌اند مانند انیشتین، ادیسون، استیو جابز و …) و راه دوم اینست که نوعی سیستم آموزشی بنا کنیم که ممکن است از دید مردم امروز دیوانه‌وار باشد اما با ساخت زیستی یک شکارچی همخوانی داشته باشد. این سیستم آموزشی دیوانه‌وار بر این اصل مبتنی است که اجازه دهیم کودکان خودشان به خودشان آموزش بدهند و ما تنها شرایط اینکار را مهیا کنیم.
این ایده که کودکان خودشان چیزی بیاموزند و اینکار را بنحو احسنت انجام دهند از نظر بسیاری از افراد نامعقول است زیرا بیشتر ماها آنگونه شرطی‌شده‌ایم که در نظر ما یک آموزش صحیح باید سلسله‌مراتبی، از بالا به پایین و اجباری باشد اما برای آنهایی که نگاه کمتر منفی دارند باید بگویم؛ شواهد نشان می دهند که سیستم آموزشی شکارچیان در جامعه ما بزیبایی جواب می‌دهد. در مورد مدرسه Sudbury Valley چیزی می‌دانید؟ این مدرسه یکی از معدودجاهایی است که این طرح را به اجرا درآورده و ترتیبی داده که کودکان بتوانند خودشان چیز یاد بگیرند. منابعی که این مدرسه در اختیار کودکان قرارداده از این قرار است؛ کودکان در این مدرسه به کودکان زیاد دیگری از سنین مختلف دسترسی دارند و می‌توانند با آنها بازی کنند، این کودکان به طیفی از ابزارهایی که برای زندگی امروز مورد نیاز هستند دسترسی دارند و در نهایت تعدادی بزرگسال دلسوز به عنوان مراقب که همیشه قابل دسترسی هستند. این مجموعه امکانات در بافتی از بالاترین ارزشهای اخلاقی جامعه ما ارائه می‌شوند. شاید برایتان جالب باشد که هزینه راه اندازی چنین مدرسه‌ای از هزینه متوسط یک مدرسه سنتی کمتر است و درس خواندن در چنین مرکز آموزشی – برخلاف مراکز آموزشی استاندار ما – مملو از هیجان و لذت است!
آیا فرزندتان ازمدرسه رفتن امتناع می‌کند؟ خودتان در زمان کودکی چطور؟ چگونه تناقض بین میل انسانی‌تان برای آزادی و سیستم اجباری مدرسه را حل و فصل کردید؟ حالا از آنهمه درسی که در دوران کودکی با زجر و تنفر درون ذهنتان کردند بجز جمع و ضرب که در زندگی روزمره استفاده می‌کنید، کدام را بیاد دارید؟! آیا از نظر شما کودکتان هم باید این زجر را تحمل کند؟ من فکر نمی‌کنم!

منابع:

For much more on hunter-gatherers, their way of life, and their means of education, see: Gray, P. (2009). Play as the foundation for hunter-gatherer social existence. American Journal of Play, 1, ۴۷۹-۵۲۲٫

مدرسه

نویسنده: دکتر پیتر گری

نویسنده و استاد پژوهشی کالج بوستون

منبع: PSYCHOLOGY TODAY

مترجم: حمید ابراهیمی زاده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  وارد شدن  
آگاه ساختن از