یادداشت ویژه: یادداشتی الهام بخش برای شاد زیستن …

رویای آمریکایی سه حق انکارنشدنی برای تمام شهروندان قائل است؛ حق زندگی، آزادی و شاد زیستن …

اما اگر بشما بگویم هرچقدر بیشتر بدنبال شادی بگردیم کمتر آنرا می‌یابیم حرفم را باور می‌کنید؟!

چندوقت پیش در هنگام مطالعه پژوهش‌های جدید آیریس ماس که نشان می‌داد “هرچه افراد در زندگی‌شان اهمیت بیشتری به شاد بودن بدهند کمتر احساس شادی می‌کنند” ، یاد یکی از دوستان قدیمی‌ام افتادم. تام سرنوشت جالبی دارد پس اجازه دهید قصه زندگی‌اش را بصورت خلاصه برایتان تعریف کنم؛

تام خارق‌العاده باهوش بود تا جائیکه به هفت زبان زنده دنیا – از زبان ماندارین چینی گرفته تا زبان سنتی ولز –  مسلط بود. او در دانشگاه در رشته کامپیوتر درس می‌خواند و الحق استعدادش همه اطرافیان را به تعجب واداشته بود اما مشکل از وقتی شروع شد که احساس کرد رشته کامپیوتر به اندازه کافی او را ارضا نمی‌کند. از آنجائیکه اهمیت بسیاری به شادی می‌داد تصمیم گرفت وارد شغلی شود و در فرهنگی زندگی کند که این حس را برایش به ارمغان آورد. بهمین‌خاطر وقتی تنها پس از دوسال توانست مدرک دانشگاهی خود را بگیرد در یکی از شرکتهای بسیار خوشنام چندملیتی در نیویورک مشغول بکار شد و دیری نپایید که در آن شرکت نیز به مراتب بالای مدیریتی رسید. بواسطه همین شغل مدتی را در کشورهای مختلف از جمله پورتوریکو، ترینیداد، کلمبیا و کانادا گذراند.

اما این شغل و این کشورها نیز نتوانست شادی مدنظر تام را به او هدیه کند. سال بعد او به عنوان یک استندآپ کمدین مشغول بکار بود. پس از آن تصمیم گرفت به لندن برود و در رشته فلسفه به تحصیل بپردازد؛ همینکار را هم کرد اما آن را نیز به اندازه کافی ارضاکننده نیافت. از آنجائیکه به هر دری می‌زد نمی‌توانست شادی گمشده خود را پیدا کند دست به ساخت یک نرم افزار زد که به افراد می‌آموخت چگونه عادات خوبی در خود پرورش دهند، کار نرم‌افزار داشت خوب پیش می‌رفت ولی مشکل سرجایش بود؛ او احساس شادی نمی‌کرد پس اینکار را رها کرد و به پکن رفت. به مدت دو سال در پکن زندگی کرد ولی نتوانست خود را با فرهنگ آنجا وفق دهد لذا به آلمان رفت و در آنجا مشغول تدریس خصوصی و برگذاری دوره‌های زناشویی برای زوجین ناراضی از زندگی خود شد. دو سال بعدی را در مونترئال کانادا و پیتسبورگ گذراند و سپس دوباره به آلمان بازگشت و اینبار بعنون نویسنده یک وبسایت مشاوره‌ای مشغول بکار شد اما … دوباره به پکن رفت و در آنجا وارد شغل فروش مبل و مان اداری شد … چندسال بعد از آن را نیز در حال تردد بین کشورهای مختلف سپری کرد و از آن ببعد من خبری از او ندارم …

از نظر من تام مرتکب چهار اشتباه شد، اشتباهاتی که افراد بوفور در راه رسیده به شادی مرتکب آنها می‌شوند؛

۱-اشتباه اول او این بود که ابتدا به ساکن، ذهن خود را مشغول شاد بودن و اندازه‌گیری آن کرد.

وقتی ما در پی رسیدن به شادی باشیم هدفمان کسب هرچه بیشتر لذت و رضایتمندی می‌شود و برای اینکه دریابیم آیا در این راه پیشرفتی داشته‌ایم مجبوریم همواره میزان شادی فعلی خود را با شادی‌مان در گذشته مقایسه کنیم و این مسئله یک خطای بد است زیرا وقتی دست به اینکار می‌زنیم از حالت “تجربه‌” به حالت “ارزشیابی” چرخش کرده ایم. می‌پرسید چه عیبی دارد؟ بد نیست نگاهی به چکیده ده‌ها سال پژوهش روانشناس بزرگ “میهالی چیکسنتمیهالی” در کتاب “جریان” بیندازید (مترجم: Flow  – به فارسی غرقگی هم ترجمه کرده‌اند که متاسفانه تا به این لحظه هنوز به فارسی ترجمه نشده است) جریان یا غرقگی به حالتی گفته می‌شود که ما کاملا در فعالیتی غرق شده‌ایم. تصور کنید در حال خواندن فراز مهیجی از کتاب هری‌پاتر، در حال تماشای مسابقه تیم محبوبتان در فینال و یا در حال ملاقات معشوقه‌تان هستید. در این حالات شما غرقگی را تجربه می‌کنید یعنی حالتی نفسانی که در طی آن گذر زمان احساس نمی‌شود.

چیکسنتمیهالی به این نتیجه رسیده بود که وقتی افراد در حالت غرقگی بسر می‌برند ادعای شاد بودن نمی‌کنند زیرا مشغول‌تر از آنند که بخواهند به آن فکر کنند اما وقتی بعدا این خاطره را با خود مرور می‌کنند آن را یک تجربه عاطفی بی‌نظیر توصیف می‌کنند. اما تام با جستجوی دائمی شادی حالت غرقگی را از خود دریغ کرده بود. او آنقدر درگیر ارزشیابی کشورها و مشاغلی که امتحان می‌کرد، شده بود که هرگز فرصت نداشت بصورت کامل غرق در آن کار یا فرهنگ‌ها شود. او در عوض افسرده شد و در چرخه‌ای افتاد که کاترینا سالمنا و همکارانش آن را “چرخه بدطینت” می‌نامند. آنها در پژوهش‌های خود در اینباره به این نتجه رسیدند که: افسردگی باعث می‌شود افراد کارها و وظایف روزانه خود را کمتر شادی‌بخش تصور کنند و فکر کردن راجع به اینکه چرا شاد نیستند به نوبه خود به افسردگی آنها دامن می‌زند و این چرخه همانسیت که به آن چرخه بدطینت گفته می‌شود.

۲-اشتباه دوم تام ارزش بیش از حدی بود که برای تاثیر شرایط زندگی بر شادی قائل بود.

دن گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness می‌گوید؛ ما علی‌القاعده تمایل داریم تاثیری که رخدادهای زندگی بر عواطفمان می‌گذارند را بزرگنمایی کنیم، مثلا تصور می کنیم اگر هم‌اتاقی دانشگاهمان یکی از بچه‌های باحال کلاس باشد یا یک ترفیع درست و حسابی در اداره بگیریم زندگی شادتری خواهیم داشت ولی این را در نظر نمی‌گیریم که ما انسانها بسرعت به هر شرایطی عادت می‌کنیم. برای مثال در یکی از پژوهش‌های مشهوری که در این زمیه انجام شد معلوم شد که حتی برنده شدن لاتاری نیز نمی‌تواند برای مدتی طولانی ما را شاد کند. هر موقع تام وارد شغل جدید یا کشور جدیدی می‌شد برای مدتی جذب چیزهای جدیدی می‌شد که می‌دید اما پس از مدتی واقعیتی بنام روزمرگی بسراغش می‌آمد.

۳-اشتباه سوم او این بود که به تنهایی بدنبال شاد بودن می‌گشت.

شادی یک حالت فردی است پس طبیعی است که در جستجوی آن تنها بر روی خودمان تمرکز کنیم. اما شواهد قویا نشان می‌دهند توجه به خود، یکی از علل کاهش شادکامی و احساس افسردگی است. همچنین در یکی از پژوهش‌های شاخصی که ماس و همکارانش در اینباره ترتیب دادند این نتیجه بدست آمد که هرچقدر افراد ارزش بیشتری برای شاد بودن قائل باشند احساس تنهایی بیشتری می‌کنند. در آزمایش بسیار جالب دیگری که این گروه انجام دادند از تعدادی مشارکت کننده خواستند شادی را ارزشگذاری کنند (بگویند شادی چه جایگاهی در زندگی‌شان دارد). بطرز عجیبی معلوم شد این افراد پس از این ارزشیابی احساس تنهایی می‌کنند و جالب اینکه تست بزاق دهانشان نیز افزایش میزان پروژسترون را نشان می‌داد (هورمونی مرتبط با احساس تنهایی) . وقتی تام در جستجوی شادی بتنهایی از کشوری به کشور دیگر و از کاری به کار دیگر هجرت می‌کرد، افراد زیادی را پشت سر می گذاشت غافل از اینکه همین افراد عامل شاد بودن هستند.

۴-اشتباه چهارم تام این بود که دنبال یک شادی بزرگ می‌گشت.

وقتی می‌خواهیم شاد باشیم بدنبال یک احساس مثبت غلیظ همچون لذت، سرخوشی، شوق، هیجان و … می‌گردیم اما متاسفانه بر اساس پژوهشها این راه مناسبی برای شاد بودن نیست؛ در حقیقت آنچه اد داینر در پژوهش‌های خود کشف کرده اینست که شادی بواسطه تناوب عواطف خوشایند بوجود می‌آید نه شدت آنها!

وقتی در تلاش باشیم یکی از عواطف خوشایند را بشکل شدیدی تجربه کنیم استانداردهای سطح بالایی برای خود در نظر می‌گیریم که همین مسئله باعث می‌شود بیش از اینکه شاد باشیم احساس شکست و ناامیدی کنیم بعبارتی و‌قتی استانداردها را سطح بالا بگیریم تجارب روزمره را کمتر مثبت و شادی‌بخش برآورد کنیم؛ برای مثال وقتی در یک مسابقه بدنبال دریافت مدال طلا باشیم از گرفتن مدال نقره احساس شادی نمی‌کنیم، حتی اگر مدال نقره المپیک باشد. تام آنقدر چشمش بدنبال کشور و شغل ایده‌آل بود که از رفتن به یک رستوران خوب در کنار یک دوست خوب لذت نمی‌برد.

در انتها باید بگویم؛ حالا که فکرش را می‌کنم در می‌یابم “جان کی” راست می‌گفت:

شادی مثل سایه است، هر چقدر دنبالش بدوید از شما فرار می‌کند، او را رها کنید تا خودش بدنبالتان بیاید.

شادنویسنده: دکتر آدام گرنت

استاد روانشناسی دانشگاه پنسیلوانیا

منبع: PSYCHOLOGY TODAY

مترجم: حمید ابراهیمی زاده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  وارد شدن  
آگاه ساختن از
RSS
Follow by Email
Facebook
LinkedIn